محمد خوانسارى
178
فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )
نيست . يعنى اگر چيزى براى تمام افراد يك كلّى بنحو دائم وجود داشته باشد ، براى آنها ضرورى هم هست . [ براى اينكه المتكرّر على نهج واحد لا يكون اتّفاقيّا . و اگر ضرورى نباشد بايد در بعضى باشد و در بعضى نباشد ] . و باز خواجه در تجريد مىگويد : « و لعلّهما فى الكلّيّات يجريان مجرى واحدا » يعنى توان گفت كه ضروريّه و دائمه در قضاياى كليّه ( موجبه يا سالبه ) در حكم واحدند [ يعنى يكى را مىتوان بجاى ديگرى به كار برد ] . و علّامهء حلّى در شرح آن مىگويد : « و لعلّهما فى الكلّيّات يجريان مجرى واحدا بمعنى أنّ كلّ حكم كلّىّ دائم ، فهو ضرورىّ . لأنّ الإتفاقيات يستحيل دوامها كلّيّة . و انّما بناءه [ ظ : بناه ] على التّجوير لأنّه حكم خارج عن نظر المنطقى . امّا فى الجزئيات فقد تفترقان بأن يتّفق لزيد أن يدوم فقره من غير ضرورة » . يعنى گفتهء خواجه كه شايد ضرورى و دائم يك حكم داشته باشند بمعنى آن است كه هرحكم دائمى ضرورى است . زيرا دوام و هميشگى در امور اتّفاقى بنحو قضيّهء كليّه محال است . اما اينكه خواجه نظر خود را [ با ذكر لعلّ ] بر تجويز [ يعنى امكان و جايز شمردن ] نهاده است براى اين است كه اينگونه حكم از دايرهء رأى منطقى بيرون است [ و اثبات آن بر عهدهء ما بعد الطّبيعه است ] ( الجوهر النضيد ، ص 65 ) . بلى دائم اعمّ از ضرورى است . زيرا كه هر ضرورى مسلّما دائمى هم هست ( البته مادام الذات ) . اما ممكن است چيزى دائمى باشد ولى ضرورى نباشد . و اين تنها در امور جزئى و شخصى اتّفاق مىافتد ، كه مثلا زيد در سراسر عمر خود همواره فقير و بينوا باشد . شايد از اين بحث بتوان نتيجه گرفت كه در اين مطلب كه هردائمى در قضاياى كلّيّه ضرورى است نبايد ترديد كرد . عينا به همان دليل كه منطقى براى يقينى بودن مجرّبات مىآورد . زيرا اساسا براى معتبر شمردن تجربيّات ، همواره از دوام استفاده مىكنيم و مىگوئيم امر دائمى اتفاقى نمىتواند باشد . بنابراين توان گفت كه اساسا قرار دادن « قضيّهء دائمه » در موجّهات و تقسيم آن به دو قسم ( دائمهء مطلقه و عرقيّهء عامّه ) و آوردن همان مثالهاى ضرورى براى هر يك ، منتهى با قيد دوام ، وجهى ندارد . و چه بهتر كه اصلا قضاياى دائمه در بحث موجّهات عنوان نشود . براى اينكه آنچه در منطق و در علوم معتبر است همان كليّت است . و امر جزئى كه دائمى باشد در علوم